یوتاب

درفش کاویانی 2

کلاغان سیه

این فوج پیش آهنگ شام تار

فراز شهر با آواز ناهنجار

رسیدند آن زمان چون ابر ظلمت بار

زمین رخت عزای خویش می پوشید

زمان ته مانده های نور را در جام خاک خسته می نوشید

فرو افتاده در طشت افق خورشید

میان طشت خون خورشید می جوشید

سیاهی برگ و پر بگشوده پیچک وار بر دیوار می پیچید

شبانگاهان به گلمیخ زمان

شولای شوم خویش می آویخت

و بر رخسار گیتی رنگهای قیرگون می ریخت

در این تاریکی مرموز شهر بی تپش مدهوش

چراغ کلبه ها خاموش

در این خاموش شب اما

درون کوره آهنگری یک شعله سوزان بود

لب هر در

به روی کوچه ها آهسته وا می شد

و از دهلیز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها می شد

هزاران سایه کمرنگ

در یک کوچه با هم آشنا می شد

طنین می شد صدا می شد

صدای بی صدایی بود و فرمان اهورایی

درون کوره آهنگری آتش فروزان بود

و بررخسار کاوه سایه های شعله می رقصید

غبار راه سال و ماه

نشسته در میان جنگل گیسوی مشگین فام

خطوط چین پیشانیش

نشان از کاروان رفته ایام

نهاده پای بر سندان

دژم پژمان

پریشان بود

ستمها بر تن و بر جان او رفته

دلش چون آهنی در کوره بیداد ها تفته

از آن رو کان سیه کردار

گجسته اژدهاک پیر دژ رفتار

آن خونخوار

هماره خون گلگون جوانان وطن می خورد

روان کاوه زاین اندوه می آزرد

اگرچه پیکرش را حسرتی جانکاه می کاهید

درون سینه اش دل ؟

نه

که خورشید محبت گرم می تابید

به قلبش گرچه اندوه فراوان بود

هنوزش با شکست از گشت سال و ماه

فروغ روشنی بخش امید و شوق

در چشمش نمایان بود

در آن میدان

کنار کارگاه کاوه جنگجو جانباز

فزونی می گرفت آن جمع را هر چند

در آنجا کاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور

نگاهی مهربان افکند

اگر چه بیمناک افکند

اگر چه بیمناک از جان یاران بود

همه یاران او بودند

همه یاران با ایمان او بودند

همه در انتظار لحظه فرمان او بودند

و کاوه

مرد آزاده

سکوت خویش را بشکست و اینسان گفت

گذشته سالهای سال

که دلهامان تهی گشته است از آمال

اجاق آرزو ها کور

چراغ عمرمان بی نور

تن و جانمان اسیر بند

به رغم خویشتن تا چند

دهیم از بهر ماران دو کتف اژدهاک پیر

سر فرزند

مرا جز قارن این دلبند

نمانده دیگرم فرزند

اگر در جنگ با دشمن

روان او رود از تن

از آن به تا سر او طعمه ماران دوش

اژدهاک دیوخو گردد

شما را تا به چند آخر

نشستن روز و شب اندوه و غم خوردن

شما را تا به کی باید

در این ظلمت سرا عمری به سربردن

بپا خیزید

کف دستانتان را قبضه شمشیر می باید

کماندارانتان را در کمانها تیر می باید

شما را عزمی اکنون راسخ و پیگیر می باید

شما را این زمان باید

دلی آگاه

همه با همدگر همراه

نترسیدن ز جان خویش

روان گشتن به سوی دشمن بد کیش

نهادن رو به سوی این دژ دیوان جان آزار

شکستن شیشه نیرنگ

بریدن رشته تزویر

دریدن پرده پندار

اگر مردانه روی آرید و بردارید

از روی زمین از دمشنان آثار

شود بی شک

تن و جانتان ز بند بندگی آزاد دلها شاد

تن از سستی رها سازید

روانها را به مهر اورمزدا آشنا سایزد

از آن ماست پیروزی

 

ادامه دارد.....

   + سحر ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

درفش کاویان

زمانی دور

در ایرانشهر

همه در بیم

نفس در تنگنای سینه ها محبوس

همه خاموش

و هر فریاد در زنجیر

و پای آرزو در بند

هزار آهنگ و آوای خروشان بود و شب خاموش

فضای سینه از فریاد ها پر بود و لب خاموش

و باد سرد

چونان کولی ولگرد

به هر خانه به هر کاشانه سر می کرد

وبا خشمی خروشان

شعله روشنگر اندیشه را می کشت

شب تاریک را تاریکتر می کرد

نه کس بیدار

نه کس را قدرت گفتار

همه در خواب

همه خاموش

به کاخ اندر

که گرداگرد آن را برج و بارو

تا دل قیرگون دریای وارون بود

نشسته اژدهاک دیوخو

بر روی تخت خویشتن هشیار

مبادا کس شود بیدار

لبانش تشنه خون بود

نمانده دور

ز چشم و گوش او پنهان ترین جنبش

لبش را می فشرد آهسته با دندان

غمین پژمان

چنین با خویشتن نجوای گنگی داشت

جز اینم آرزویی نیست

که ریزم زیر تیغ خویش خون مردمان هفت کشور را

ولیکن برنمی آورد هرگز آرزویش را

اردویسور آناهیتا

که نیک است او

که پاک است او

که در نفرت ز خوی اژدهاک است او

در آن دوران در ایرانشهر

همه روزش چو شبها تار

همه شبها ز غم سرشار

نه در روزش امیدی بود

نه شامش را سحرگاه سپیدی بود

نه یک دل در تمام شهر شادان بود

خوراک صبح و ظهر و شام ماران دو کتف اژدهاک پیر

مدام از مغز سرهای جوانان این جوانمردان ایران بود

جوانان را به سر شوری است توفانزا

امید زندگی در دل

ز بند بندگی بیزار

و این را اژدهاک پیر می دانست

از اینرو بیشتر بیم و هراسش از جوانان بود..........

ادامه دارد....

   + سحر ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

زمستان است...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند, که ره تاریک لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

 نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چمانت

نفس کین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

 مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....آی.....

دمت گرم و سرت خوش باد

 سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم, همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در ,بگشای دلتنگم

حریفا, میزبانا, میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

 من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه میگویی که بیگه شد. سحر شد.بامداد شد

 فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست

حریفا گوش سرما برده است. این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت.نه توی مرگ اندوده پنهان است

حریفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

 ... سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر . درها بسته . سرها در گریبان. دستها پنهان

نفسها ابر. دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده. سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر ماه

زمستان است...

 

   + سحر ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

«بین‌الملل»

برخیزید، دوزخیان زمین !
 برخیزید، زنجیریان گرسنگی !
 عقل از دهانه آتشفشان خویش تندروار می‌غرد اینک!
 فوران نهائی ست این ... بساط گذشته بروبیم ...
 به‌پا خیزید! خیل بردگان، به‌پا خیزید !
 جهان از بنیاد دیگرگون می ‌شود...
 هیچیم کنون، «همه » گردیم !
 نبرد نهائیست این ...
 به‌هم گرد آییم و فردا «بین‌الملل» طریق بشری خواهد شد
 رهاننده برتری در کار نیست،
 نه آسمان، نه قیصر، نه خطیب ...
 خود به رهایی خویش برخیزیم،‌ای تولیدگران!
 رستگاری مشترک را برپا داریم !
 تا راهزن آنچه را که ربوده رها کند،
 تا روح از بند رهایی یابد،
 خود به کوره خویش بردمیم و آهن را گرماگرم بکوبیم!
 نبرد نهائیست این .
 به‌هم گرد آییم و فردا «بین‌الملل» طریق بشری خواهد شد
 کارگران، برزگران!
فرقه عظیم زحمتکشانیم ما...
جهان جز از آن آدمیان نیست
مسکن بیمصرفان جای دیگریست !!
 تا کی از شیره جان ما بنوشند؟
 اما امروز و فردا،
 چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
 آفتاب جاودانه خواهد درخشید ...
نبرد نهائیست این ...
 به‌هم گرد آییم و فردا «بین‌الملل» طریق بشری خواهد شد.....

   + سحر ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

خرنامه!!

دردا و حسرتا شد جهان به کام خر
زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر
خر سرور ار نباشد، پس هر خر از چه روی؟
گردد همی ز روی ارادت غلام خر
افکنده است سایه، هما بر سر خران
افتاده است طایر دولت بدام خر
خر بنده ی خران شده، آزادگان دهر
پهلو زن است چرخ، به این احتشام خر
خرها تمام محترمند! اندرین دیار
باید نمود از دل و از جان احترام خر
خرها وکیل ملت و ارکان دولتند
بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر؟
شد دایمی ریاست خرها به ملک ها
ثبت است در جریده ی عالم دوام خر
هنگامه ای به پاست به هر کنج مملکت
از فتنه ی خواص پلید و عوام خر
آگاه از سیاست کابینه، کس نشد
نبود عجب که «نیست» معین مرام خر
روزیکه جلسه ی وزرا، منعقد شود
دربار چون طویله شود ز ازدحام خر
درغیبت وزیر، معاون شود کفیل
گوساله ایست نایب و قایم مقام خر
یا رب وحید ملک  چرا می خورد پلو؟
گر کاه و یونجه است، به دنیا طعام خر
گفتم به یک وزیر، که من بنده توام
یعنی منم ز روی ارادت غلام خر
این شعر را به نام سپهدار گفته ام
تا در جهان بماند، پاینده نام خر
خر های تیزهوش، وزیران دولتند
یا حبذا ز رتبه وشان ومقام خر
از آن الاغتر وکلایند از این گروه
تثبیت شد به خلق جهان احتشام خر
شخص رییس دولت ما، مظهر خر است
نبود به جز خر، آری قایم مقام خر
چون نسبت وزیر به خر، ظلم بر خر است
انصاف نیست، کاستن از احترام خر
گفتا سروش غیب، بگوش امین ملک
زین بیشتر، زمانه نگردد به کام خر
سردار معتمد خر کی هست جرتغوز
کز وی همی به ننگ شد، آلوده نام خر
امروز روز خرخری و خرسواری است
فردا زمان خرکشی و انتقام خر.....

«میرزاده عشقی»

   + سحر ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٩
    پيام هاي ديگران ()

...به بهانه شروع پاییز....

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگیر سردار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید
هیچ
آن گوید
برخیز و بیا زود بسویم
من گویم
نیلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگویم با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب دراید
همچون صدف از آب براید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه بتو پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که
نه ... آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه بپاییز
هر برگ که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من اید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خکستر آن را به هوا ریخت
من ، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست.......

   + سحر ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
    پيام هاي ديگران ()

............

تا اطلاع ثانوی........

.

.

.

   + سحر ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان؟؟

 

منت ولی را عزوجل که طاعتش موجب مهابت است و به شکر اندرش مزید مکنت .

 

هر نفسی که فرو می رود سموم بر حیات است و چون بر می اید رکوب است بر اشک کباب ؛پس در هر نفسی دو نکبت موجود است در ولایت این ولی و بر هر نکبتی لعنتی واجب

                        از دست زبان که براید                  کز عهده لعنش به دراید

                        اذا وقعت الواقعه     لیس لوقعتها کاذبه     خافضه رافعه

                        خلق همان به که زتقصیر وی    زورق سبزی به سرش اورد

                        ور نه سزاوار سخوفیتش         کس نتواند که به جای اورد

باران زحمت اشک اورش همه را رسیده،و خوان ذلت سیاه چاله اش بر همه جا کشیده.

پرده ناموس بندگان به خطایی معدوم دریده،و ظالم به جای مظلوم گزیده

                        ای رذیلی که از خزانه نفت     روس و لاتین وظیفه خور داری

                        چین را چگونه کنی محروم     تو که با دشمنان این نظر داری

فراش نماز جمعه را گفته ،تا فرش زمردی نگسترد،و دایه ابر اشک اور را فرموده تا

 چشم بنات و نبات را در مهد زمین به تراخم اورد.

درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر نکردو انچه کردند به در کرد به زور

و نیز باز اگر نکردند به در اورد از ریشه و به دور افکند ...

.

نوشته پرهام نجفیان عزیز...

   + سحر ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار.....

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

.

استاد شجریان

.

   + سحر ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

فاخته باید بخواندمهم نیست که نصف شب است!

پرسیدند کجاست  
پرسیدند کیست  
پرسیدند چه می‌کند  
پرسیدند کی برمی‌گردد؟  


و من هیچ نگفتم!
نه از شکوفه‌ی نرگس،
نه از سپیده‌ی دریا.
باد می‌آمد  
یک نفر پشتِ پرده‌های باد پیدا بود، 
همین و اصلا  
نامی از کجا رفته‌ایدِ نرگس نبود،
چیزی از اینجا چطورِ سپیده نبود.
(نصف شب باشد، هر چه ...!
فاخته باید بخواند!)
گفتم نگرانِ گفت و گویِ بلند من با باد نباشید
دهانم را نبندید، آزارم ندهید
خوابم را خراب نکنید
من نمی‌دانم سپیده‌ی نرگس کدام است
من نمی‌دانم شکوفه‌ی دریا چیست
من از فاخته‌های سحرخیزِ دره‌ی خیزران
هیچ آوازی نشنیده‌ام
فقط وقتی از بیتُ‌الَحْم
به جانبِ جُلجُتا می‌رفتیم
حضرتِ یحیی گفت:
چه زندان و چه خانه،
هر دو سویِ همه‌ی دیوارهای دنیا یکی‌ست.....

.

.

 

   + سحر ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()

سکوت کن !

سکوت کن !

 

سکوت کن

سکوت کن

               -  به یادِ آنکه :

                                    -  در سپیده جان سپرد

سکوت کن

سکوت کن

               -  به یاد آنکه :

                                    -  با امید خلق

                                                      -  مرد

سکوت کن

         -  به یاد خشمِ آن شهید سربلند

سکوت کن

         -  به یادِ آنکه :

                               -  عاشقانه

                                             -  زخم خورد

تو از

        سکوت

                  اگر

                         به خشم می رسی

                                                -  سکوت کن

   + سحر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

دگر صبح است ....

دگر صبح است  و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
 دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
 کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
 کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
 کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
 سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او بندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صبح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است......

 

   + سحر ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

به دیدارم بیا ای همگناه من دلم تنگ است...

به دیدارم بیا هر شب
  در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
  دلم تنگ است...

  بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
  شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها ...
  دلم تنگ است....

  بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
  درین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
  دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
  و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی 
  بیا ای همگناه من درین برزخ
  بهشتم نیز و هم دوزخ
  به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
  در این ایوان سرپوشیده ی متروک
  شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
  که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها ...

  بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
  بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
  که می ترسم تو را خورشید پندارند
  و می ترسم همه از خواب برخیزند
  و می ترسم که چشم از خواب بردارند

  نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
  و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
  پرستوها که با پرواز و با آواز
  و ماهیها که با آن رقص غوغایی،
  نمی خواهم بفهمانند بیدارند

   شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
  و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
  پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
  بیا ای مهربان با من
  بیا ای یاد مهتابی..........

   + سحر ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

من یک جنایتکارم!!!

حضار گرامی
من همین جا در این دادگاه خالقان
که در تاریکی دیوارهای بی تفاوت سرخابی
و در پشت شیشه های کپک رنگ
با شما حاضران زبان بریده
درپسگاه خلق خاموش
اعلام می کنم که من یک جنایتکارم
و دیگر هیچ ژنی در پوست مور مور شده ام نمانده که از شکستن ان ساقه ی ترد
چشمانم را همچو دو دایره ی سرگردان بچرخاند

حضار گرامی
خواهش می کنم فریب دستان سفید م را 
که با اوراد خالکوبی مقدس و الماس تزیین شده را نخورید
من جنایتکارم و در سایه ی شکوه آن
دیگر حتا آبهای سرخ و تکیده ی فرات
بیدارم نمی کند

حضار گرامی
باور بفرمایید
جنایت کار خوبی است، نهایت آزادی ست
و قلب انسان را لایه به لایه سنگفرش می کند
آنقدر که حتا شیشه ی دل آه نمی گوید از تماشای سنگسار سوسن ها

چه حس غریبی ست حس جنایتکاری
این دیوار شکسته، فرو ریخته آزارم نمی دهد

حضار گرامی
قاضیان قبیله های بی تاریخ
باور کنید که ما همه به آزادی رسیده ایم
آزادی جنایت سکوت و دلسنگی
و روزی فرا رسیده است
که کیسه های اشگ این جهان پر از غبار شده است...
جهان بی مروارید !!

   + سحر ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

به کجا خواهی رفت ؟

 

کرکس طاعونی

با ردایی از

                -  زر

و دلی از

                -  مفرغ

بر تلی از نعشِ

شب شهیدان

                  -  خون خورد

تفِ طاعون

                -  همه جا را پر کرد

خاک

- بسترِ خونیِ یک شهر شهید –

نعش ها را

               -  پس داد .

 

تو چه کردی با

                   -  ما

پسران

          -  در مقتل

پدران

          -  در محبس

مادران

ماتمیانِ دخترانشان

                            -  در خون ،

تو چه کردی با خاک ؟

هر چه باغستان

                      -  گورستان

هر چه خانه

                      -  ویرانه

هر چه میدان

                      -  زندان .

 

دستت از خون شهیدان سرخ است .

   + سحر ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۸
    پيام هاي ديگران ()

نزن برادر! نزن!

نزن برادر! نزن!
رحم کن به سرخی گونه هایم!
رحم کن به طره ی موی روی پیشانی ام
رحم کن به سجاده ی مادر
رحم کن به چشم انتظاری پدر
نزن برادر نزن!
گلوله سینه را می شکافد
بزنی ! مادر دق می کند
پدر پیر می شود
بزنی سهم من پارچه ای سیاه خواهد بود به درِِ خانه
بزنی این همه آرزو را کجا ببرم؟
بزنی قاب عکسی می شوم روی طاقچه با روبانی سیاه که هر کس ببیند بغض می کند به جوانی ام ...
نزن برادر نزن!
به خاطر دردهای مشترکمان نزن!
به خاطر حرمت انسان ،به شیوه ی رحمةللعالمین نزن!
تو را به همه ی مقدسات و به آنچه نیکش می دانی و به آنچه نکوهشش می کنی نزن!
تو را به خاکمان به نیاکانمان!
 برای خاطر آنچه آیندگان می پندارند، نزن برادر نزن !
بنگ... بنگ... بنگ...

   + سحر ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳
    پيام هاي ديگران ()

من درد مشترکم مرا فریاد کن...


اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست 
عشق رازی‌ست 

اشک آن شب لبخند عشقم بود  .

قصه نیستم که بگویی 
نغمه نیستم که بخوانی 
صدا نیستم که بشنوی 
یا چیزی چنان که ببینی 
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم 
مرا فریاد کن... 

درخت با جنگل سخن می‌گوید 
علف با صحرا 
ستاره با کهکشان 
و من با تو سخن می‌‌گویم 

نام‌ات را به من بگو  
دست‌ات را به من بده  
حرف‌ات را به من بگو 
قلب‌ات را به من بده 
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام 
و با لبان ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام 
و دست‌هایت با دستان من آشناست 

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام 
برای خاطر زنده‌گان 
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام  
زیباترین سرودها را  
زیرا که مردگان این سال 
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند. 

دستت را به من بده 
دست‌های تو با من آشناست  

ای دیریافته با تو سخن می‌گویم  
به سان ابر که با توفان  
به سان علف که با صحرا  
به سان باران که با دریا  
به سان پرنده که با بهار  
به سان درخت که با جنگل سخن می‌گوید 

زیرا که من   
ریشه‌های تو را دریافته ام 
زیرا که صدای من 
با صدای تو اشناست...  

   + سحر ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()

آنکه همگنج تو نیست...........!!!!!

آنکه همگنج تو نیست.....

 

هر کسی

            -  همرزمی

                           -  همخشمی

                                            -  همرنجی ، دارد .

هر کسی

            -  همبزمی

                           -  همدستی

                                            -  همگنجی ، دارد .

آنکه با تو "همرزم" است ،

                                     -  می خواهد :

با تو پیروز شود

                      -  بر دشمن ،

آنکه با تو "همخشم" است ،

                                     -  می خواهد :

با تو فریاد کند :

                        -  "حق با ماست" .

آنکه با تو "همرنج" است ،

                                     -  می داند

چه کسی رنج تو را می خواهد .

 

آنکه

       -  اما  ،

                  -  نیستی همبزمش

خون فرزند تو را

                       -  می نوشد .

آنکه

       -  اما ،

                  -  نیستی همگنجش

                                             -  می گوید :

رنج تو

            -  گنج من است

تو اگر

             -  تن خسته

من

      -  آبادم

تو اگر

         - پا بسته

من

      -  آزادم .

آنکه "همگنج " تو باشد

                                  -  اما

                                           - می پرسد :

" رنج تو

              -  گنج چه کس باید باشد

                                              - جز تو ؟ "

رنج ما

              - گنج که می باید باشد

                                             جز ما ؟

تو

     - سلاحی خواهی ساخت

از

     -  غرور و

                    -  کینه

و به همرزمت
                     -  خواهی گفت :

" رزممان

               -  پاینده

خشممان

               -  سوزنده

گنجمان

               -  آینده ...........

   + سحر ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

آنکه همرنج تو نیست

آنکه همرنج تو نیست

 

سیر و

          -  شاداب و

                           -  تنومند ،

با تو

        -  همدین است

                          -  او

                                 -  همدین

با تو

         - همرنج

-  اما

        -  نیست ،

                    -  همرنج تو

                                   -  نیست ،

پس :

         -  وضویش را

                             -  خواهد ساخت

و نمازش را

                  -  خواهد خواهند

و

-  دعایش را

                  -  خواهد کرد

و

-  تفنگ همسودش را

                              -  برخواهد داشت

و

-  تو را

           -  خواهد کشت ،

آنکه همرنج تو نیست ...

   + سحر ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

حنجره بریده!

ای حنجره بریده! با خنجر مدارا !
سرود تازه سر کن از خشم مردم ما !

از اقتدار شب ساز، بر خاک ما چه وحشت ؟
ما از تبار خشمیم با یک قبیله نفرت!

بگذار تا بریزند خون من و تو بر خاک!
که رو به مرگ دارند این کودکان ضحاک!

فریاد کن به دژخیم این شعر سرخ ایمان :
"مردم همیشه مردم! ایران همیشه ایران!"

مردم گدازان بد! این اندک ستمگر
با خیل نیزه داران ،سرداران بی سر

مردم پرستها را به تیر اگر چه بستند
اگر چه سینه ها را در دخمه ها شکستند

در صبح های سربی، با جوخه های اعدام
اگر چه هدیه کردند صد شهر گور بی نام

نوشته بر راه خاک با خون شب شهیدان:
"مردم همیشه مردم ! ایران همیشه ایران!"

   + سحر ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()